عطر سیب سرخ
همیشه تاریکترین لحظات شب درست لحظات قبل از طلوع آفتاب است. اون روز به چشماش نگاه نکردم ... نمی تونستم . وقتی فهمیدم چشماش عسلیه دیگه دیر شده بود ... چشماش پر بود از من ... و من ... مست شدم . یه روز بارونی پاییزی بود که دیدمش.. من زیر بارون کلی راه رفته بودم و حسابی خیس بودم .. نمیدونم کی نگاش کردم اما اون همه ی حواسش به من بود .. میخواست باهام حرف بزنه... بارون جادوم کرده بود. وای باران باران، شیشه ی پنجره را باران شست ، از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ ، می پرد مرغ نگاهم تا دور وای باران باران پر مرغان نگاهم را شست ...... سلام من نویسنده نیستم اومدم از خودم بگم از خودم و همسفرم






